شدم يک شاعر خسته که نفرت از قلم دارد
درون انزواي سخت ,پوسيدم , فنا رفتم
چقدر شِکوه ازاين دنيا , دل و چشمِ ترَم دارد
تمام پيکرم زخمي ِ نيشِ خنجر ذنياست
هزاران زخمِ کاري و عميق اين پيکرم دارد
شدم همخانه با غمهاي بي پايان اين دنيا
و حسّ ِ پيري مفرط , که دائم در برَم دارد
هواي شهر آلوده ست نفس بالا نمي آيد
بجاي گاز اکسيژن هواي شهر سَم دارد
توان راه رفتن نيست , دلم ميلِ نشستن کرد
ولي هرجا که ميخواهم , رطوبت يا که نم دارد
هواي درد و دل کردم که شايد مرهمي باشد
به هر کس تا رسيدم گفت اين ديوانه کم دارد
به پاي هرکسي دل را فدا کردم هوايي شد
خودم ديدم که او قصدِ , عذاب بيشترم دارم
همه رفتند و من در خود به تنهايي فرو رفتم
چه کابوسهاي بسياري , شب و اين بسترم دارد
چرا پايان ندارد اين همه کابوس لامذهب
خدايا روح من انگار , هزاران گيگ رَم دارد
دلم ميلي به رفتن داشت ولي حسي به من ميگفت
هوا گرم است و وحشتناک , نزن بيرون که دم دارد
اميررضا
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 4:26 توسط امیــــــررضا| |
حسين اميرنژاد , تخلص اميررضا...ما را در سایت حسين اميرنژاد , تخلص اميررضا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12